مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
104
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
و هردو را بيرون آورده ، پيش بزرگان لشگريان بينداخت . چون ايشان جوذر و سليم را كشته يافتند ، بهراس اندر شدند و بخادم گفتند : با ملك و وزير ، كه اين كار كرده ؟ خادم گفت : برادر ايشان سالم كرده است . كه ناگاه سالم روى بديشان كرده ، گفت : اى بزرگان لشگر ، من خاتم از برادر خود ، جوذر گرفتم و اينكه در پيش شما ايستاده ، عفريتى است كه خادم خاتم است و من او را بكشتن برادر خود ، سليم بفرمودم تا در ملك ، كسى با من منازعت نكند . اكنون كه پادشاه شما مقتول گشته ، من سلطان شما هستم . اگر بسلطنت من راضى نخواهيد شد ، خادم خاتم را بفرمايم تا خرد و بزرگ شما را بكشد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و بيست و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، سالم چون بلشگريان گفت خادم خاتم را بگويم تا خرد و بزرگ شما را بكشد ، همگى بيك بار گفتند : ما بسلطنت تو راضى هستيم . پس از آن فرمان داد كه برادرانش را به خاك سپارند . گروهى با جنازه برفتند و گروهى با سالم بگاه سلطنت روان شدند . سالم بكرسى بنشست . بزرگان دولت ، او را بيعت كردند . آنگاه گفت : همىخواهم كه زن برادر را تزويج كنم . گفتند : باش تا مدت عدت بگذرد . گفت : من عدت نميشناسم . كه امشب بايد با او ازدواج كنم . پس تزويجنامه بنوشتند و دختر ملك شمس الدوله ، زن جوذر را از اين قضيت آگاه كردند . گفت : بگذاريد تا بنزد من آيد . چون شب برآمد ، سالم نزد زن برادر شد . دختر شمس الدوله ، خرسندى بر او آشكار كرد و با جبين گشاده با او سخن گفت و زهر كارگر در آب كرده ، او را بكشت و خاتم برداشته ، بشكست و خرجين طلسم را بريده ، دو نيمه كرد تا كس بر آنها مالك نشود . پس از آن كسى نزد شيخ الاسلام فرستاد و او را از حادثه آگاه كرد تا كسى را بسلطنت بگزينند . اينست آنچه از حكايت جوذر بما